خرید بک لینک
کاش میمردی دخترک. کاش میمردی که هربار «باهوشترین» سعی میکند دلداریام دهد که به تو فکر نکنم، بغض نکنم. کاش میمردی و هیچگاه ردّ پای کثیفت را در زندگیام نمیدیدم، و در زندگی او نیز هم. تو بچه و نادانی و کاری که کردهای تغییری در زندگی من ایجاد نمیکند، امّا هر بار به پستی و رذالتت فکر میکنم و هربار دلداریام میدهد انگار کسی وجودم را در هم میریزد. نمیدانستم از آن کثافت مجسم، «ح.» رذلتر و ک

برچسب: نویسنده: مهتاب فرهادی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 3:26

خودم رو ثابت کردم. مسیر نسبتا سخت و شلوغی رو در شب برای اولین بار خودم نشستم. نه خاموش کردم، نه کسی پشتسرم بوق زد. این اون کاری بود که فکر میکردم ممکنه هرگز نتونم. تونستم و خوشحالم.

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 20:59  توسط ستایش |

برچسب: تاریخ, نویسنده: مهتاب فرهادی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 3:26

کسی که شاید بیشتر از همه دوستش داشته باشی، قطعا بیشتر از هر کسی از تو نفرت دارد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:27  توسط ستایش |

برچسب: نویسنده: مهتاب فرهادی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 3:26

گمانم تمام امروز را میشد گریست. گرسنه سر صبحی با ر. درمورد او حرف زدن را میشد گریست. نشستن در کتابخانه بیحوصله را میشد گریست. مرور اشتباهات مقاله را میشد گریست. فکر کنم برای اولین بار با ماشین از انقلاب به ونک و آن هم نه تنها را که خوب میشد گریست. ولی از ونک تا خانه را دیگر گمان نمیکنم، مطمئنم. بغض همانجا که پیادهاش کردم و طول کشید که از ماشینهای بغلی راه بگیرم گلویم را گرفت. شب م. از آن

برچسب: نویسنده: مهتاب فرهادی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 3:26

جوان بودیم. ه. به اردک آبی میگفت مرغابی. س. رفیقترین بود. چقدر با بقیهشان میخندیدیم. برنامهی کنکور دادن به س. وقتی روی تردمیل میدویدم یادم نرفته. یک ساعت تلفن حرف زدن خیابان وصال با ه. را یادم نرفته. آن مرد سه سال زندگیام، همان ماههای اول خشمگین نشست و از نفرتش از اینان گفت. من؟ با تکتکشان بهمرور قطع رابطه کردم. نمیتوانم بگویم پشیمان نیستم. دلم برای بعضیشان هنوز تنگ میشود، بهخصوص س. ه

برچسب: نویسنده: مهتاب فرهادی تاريخ: جمعه 31 شهريور 1396 ساعت: 3:26

صفحه بندی